|
راه ِ من... |
|
اندیشه آدمی ، چراغ راه زندگی اوست ؛ پس می اندیشم. |
قدم می زنم ، آرام آرام... باد می آید ، آرام آرام... و فکر هایی که مثل تندبادی در سرم غوغا می کند... برگها می ریزند، یکی یکی ، دو تا دوتا... و من می اندیشم ، آرام آرام... به این دنیای شگفت انگیز ِ و آدمهایی غیرقابل پیش بینی... و من هیچ وقت نفهمیدم چرا : " در نقطه ای از این دنیا کسی از نبودن ِ کنار ِ کسی رنج می برد و در جای دیگری کس ِ دیگری از بودن کنارِ یکی دیگر..."! قدم می زنم ، آرام آرام...
پ.ن: نمی فهمم این دنیا را! کمک...
+ تجربه شده در 87/07/08ساعت 9:24 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
Sometimes things are more than they appear No no no no ... Don’t make mistake... You know! Don’t judje someone before know something about her/him... Plz... Noone aske me about my dreams.... I don’t know whats going on here... I can feeling something ...
نه نه نه!
اشتباه نکنید...
گاهی تردید چنان پنجه به باورها می افکنند که اثرش ناگفتنی است...
آرزوها تمامی ندارند! می دانم!هر روز ِ نو... آرزویی نو!
گاهی وقتها آرامش/و شاید کمی آزادی تنها آرزوی آدمی می شود...
فکرش را بکن!
با اینکه کسی از آرزو هایم نپرسید ولی...
" دلم ایرانِ ایرانی می خواهد و نه ایرانِ عربی..."
بالاخره هرچه باشیم خودمانیم!خودِخودِ خودمان! حتی با تمام کاستی ها!
و شاید این قضیه اصلی ترین دلمشغولی ام باشد!
پ.ن۱: تصویر کاملا با این پستم بی ربط است!فقط حس خوبی داشت این تصویر! حسی که به قولِ خیلی ها ناپایدار است... و شاید در ایران ِ ما!
پ.ن۲: از همه دوستان گرانقدرم سپاسگزاری می کنم که در بازی "۶۰ ثانیه" شرکت کردید. آرزوهای تک تکتون را بدقت خوندم! رویاهایی که هر یک ازما در سر داریم و شاید رازهایی که به واژه هایی نمادین بدلشون کردیم تا چیزی را که به خاطرش زنده ایم / ویا برعکس به معنا در بیاوریم...
پ.ن۳: تلاش می کنیم آموختن یک زبان خارجی را بیشتر تمرین کنیم!( اشتباهات را ببخشید وقتی آدم کارتون و فیلم زبان اصلی می بیند گاهی توهم زده می شود که نکند زبانش خوب است!...)
+ تجربه شده در 87/06/26ساعت 22:47 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
نه! یعنی نع! هیچ چیز در طول تاریخ جهان زورکی در دلها جاوید نشده! هست! همان خـــدا/ یا به قول ِ خودم ــ خودآ ــ را می گویم! هست ولی در درون ِ من ، در درون ِ تو! همان که گفتم: ــ همه چیز از درون ِ آدمی سرچشمه می گیرد...*(مراجعه به دو پست قبلترم!) به قول ِ دوستی همراه : (یه جایی عطار میگه : " اگر کعبه را از میان برداری انسانها را می بینی که به هم سجده می کنند ."فکر می کنم خارج از درون آدم اصلا چشمه ای نیست تا سرچشمه ای وجود داشته باشه . ) پس بیایم خودمون را تطهیر کنیم، با خودمون عهد ببندیم که بهترین باشیم، با خودمون پیمان ببندیم که به دیگران هم کمک کنیم و تنهاشون نذاریم... نام ِ خدا را بردن بهانه ای است که به یاد ِ درونِ بی انتهای خودمون بیفتیم! بیایم واسه دلای ِ هم آرزوهای بزرگ و خوب کنیم! بیایم خودآی ِ درونمونو ــ زنده ــ کنیم... پ.ن: چرا برخی وقتها فکر می کنیم که اگر نام ِ خـــدا را بردیم، محبتها و دوستیها بایستی محدود شوند؟چرا؟؟ من این طور فکر نمی کنم... مگر نه این است که :درونِ ما (خودآی درون ِ ما) سرچشمه جوشان ِ عشق است؟
+ تجربه شده در 87/06/13ساعت 17:35 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
ــ بـــــاور ِ من ــ شکسته! فقط همین!
+ تجربه شده در 87/06/10ساعت 8:55 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
زیباترین لحظه زندگی ِ آدمها ، لحظه ای است که ــ تصمیم می گیرند ــ ! و امروز صبح ، همه چیز بوی دیگری گرفت!و انگار دنیایم به یکباره تغییر کرد! و من فکر میکنم : همه چیزی ــ از درون ِ آدمی ــ سرچشمه می گیرد... لحظه هایی برای تغییر، وقتهایی برای نو شدن، و سالیانی برای ِ تازه شدن ــ با یک تصمیم درست! ــ امیدوارم اهداف درست ، نتیجه درست هم بــِدََن! با خود وفادار می مانم آیا؟
+ تجربه شده در 87/06/01ساعت 22:49 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
ـ زنده گی ـ را ما نفهمیده ایم به گمانم! شاید زنده گی را آن زن ِ کوچنده عشایر ِ قشقایی فهمیده باشد، که تا زانو در آب فرو می رود ، تا اسبی را که تمام زندگی اش را بر دوش می کشد، همراهی کند ، شاید! پ.ن ۱: منظورم رنج کشیدن نیست بلکه امید به زندگیی است که در چشماشون موج می زنه ، برغم همه سختی هایی که می کشند ــ و زنده گی ، یعنی این! ــ پ.ن۲: فرصت کردین حتما به "خانه هنرمندان ایران/ تهران ـ خیابان طالقانی - موسوی شمالی" سری بزنید! نمایشگاه عکسی از نمایندگان/عکاسان ایرانی خبر گزاری های ِ اسوشیتدپرس،وردپرس، رویترز و فارس و ... در آنجا دایر است... پ.ن۳: عکس از آقای وحید سالمی.(ببخشید عکس رو با گوشی ِ همراهم گرفتم! نور گالری هم کم بود!)
+ تجربه شده در 87/05/28ساعت 20:37 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
نذر باران؛
نذر چشمان مادرم!
(بی هیچ سخنی!)
+ تجربه شده در 87/05/27ساعت 22:21 درراه سفرِ هاجر بانو ...
تو رفتی و ــ باران ــ به شالی نیامد... پ.ن: و گاه سایه خیالی شیرین می گذرد از رویای شبانه! بی خیال می شوم ! چیزی که بایـد ، اتفاق می افتد.... (ایمان دارم!) (حتی بدون اینکه ــ من و توــ باخبر باشد روحمان! مثل رویای شبانه ام!)
+ تجربه شده در 87/05/25ساعت 13:30 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
زبان ِ بی زبانی ، گویا ترین زبان ِ این دنیای ِ هزاررنگ است... پ.ن۱: و گاه شیرین/ تلخ ترین قصه ها جاری در سکوتی است که بین ماست ... پ.ن۲: گاهی وقتها با خود می اندیشم : همانطور که از دیگران فرصت فکر کردن می خواهم ، تا ــ خودم باشم! ــ بایستی به دیگران هم فرصت داد، تا بیشتر از اونچه که من ازشون انتظار دارم، خودشون باشند! باشه از همین حالا فرصت ِ تو شروع،Ok؟ ۱... ۲... ۳... پ.ن۳: پستم نمی آید نمی دانم چرا ! فقط می نویسم :" حال ِ من خوب است، ولی... تو باور نکن!"
+ تجربه شده در 87/05/17ساعت 19:25 درراه سفرِ هاجر بانو ... |
در دنیای نامطمئن ها ، ــ همیشه ــ یک مطمئن وجود دارد... داد از روزی که همان مطمئن هم... پ .ن ۱: هرچه بگنده ... ، وای به روزی که بگنده نمک! پ .ن ۲: راستی یه جایی! یه مطلب جالبی خوندم، واقعا حس کردم مخم ورزش کرد... راستی!راستی!راستی! * عطر شالیزار و ساقه هایی که هنوز محتاجِ محبت آفتابند، تا وجودشان را به طلایی ِ ـ رسیدن ـ بیارایند... دریای طوفانی ، با موجهایی که بی قرارند، بین رفتن و ماندن، گویی استخاره می بینند، و بی وقفه تن خسته شان را به آرامش ِ ساحل می سپارند... *راستی جای همه شما خالی، حسابی از هوایِ دریا شالیزار و باغ ِ سبز جلوی خانه مان ، برایتان نفس کشیدم...
+ تجربه شده در 87/05/12ساعت 8:40 درراه سفرِ هاجر بانو ... |